تبليغاتX
تلخ و شیرین
تنهایی ؟نه
خودشو رویه قبر انداخته بودو زارزار گریه میکرد.از داره دنیا همین یه مادربزرگو داشت وقتی که ۸سالش بود پدرو مادرش زیر اواره زلزله تنهاش گذاشته بودن و چون کسیو تویه شهرستان نداشت مادر بزرگش که تویه تهرانو تنها زندگی میکرد اونو اورد پیشه خودشو بزرگش کرد.حیف شد زنه مهربونو پاکی بود.یادمه اون روزکه تازه اومده بود تویه کوچه ی ما مهری خانوم مادربزرگش اونو به من سپرد تا موقعه بازی با بچه ها کسی اذیتش نکنه اخه من ۴سال ازش بزرگتر بودم.موقعه مدرسه رفتن هم بامن میومدو چون مدرسش نزدیکه ما بود موقعه برگشت میرفتم دنبالش.دختره شلوغو شیطونی بود.وقتی که دبیرستانی شد من تازه دانشگاه تهران قبول شده بودمو زبان و ادبیاته المانی می خوندم.چون هردومون بزرگ شده بودیم رابطمون در حده رفتو اومده خونوادگی شده بود تا اینکه چند سالی گذشتو اونم از شانسه من دانشگاهه ما قبول شدو من ۱۰۰۰مرتبه خدارو شکر کردم.اکثره وقتا باهم میرفتیمو میومدیم من بهش عادت کرده بودمو دوسش داشتم ولی میترسیدم اگه بگم اون هیچ حسی به من نداشته باشه.
همینطور که داشت گریه میکرد میگفت خدایا اخه چرا من؟مگه من چیکار کردم؟اول مامانو بابام حالا هم مادربزرگم...خدیا من که دیگه کسیو ندارم پس منم ببر...
باورم نمیشد اون همون دختره شیطونو سربه هواست که الان داره گریه میکنه.دیگه طاقت نیاوردمو رفتم از رویه قبر بلندش کردمو نشوندمش.شالشو رویه سرش انداختمو موهایه نرمو مشکیشو از تویه چشاش زدم کنارو گفتم:غصه نخور این اخره سرنوشته همس تازه اگه یه باره دیگه بگی کسیو ندارم شاکی میشم و قهر میکنماااا پس من به خاطره کی اینجام؟
دیگه طاقت نیاوردو بغلم کرد و صدایه گریش بلندتر بود.لبامو نزدیکه گوشاش بردمو اروم گفتم:   
                                 به خدا خیلی دوست دارم
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 21:38 توسط Susan |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا