تبليغاتX
تلخ و شیرین
...
خاطره ی شیرین دیروز.......غمیست که امروز در دل دارم..................

-از اینجا باید رفت باید پرواز کرد
پرنده مردنی است

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 22:51 توسط Susan |
بی وفایی یادته؟؟؟
روزگار اما وفا با ما نداشت                                    طاقته خوشبختیه مارا نداشت
پیشه پایه عشقه ما سنگی گذاشت                     بی گمان از مرگه ما پروا نداشت
اخره این قصه هجران بودو بس                              حسرت و رنجه فراوان بودو بس
یاره مارا از جدایی غم نبود                                   در غمش مجنونه عاشق کم نبود
با منه دیوانه پیمان ساده بست                             ساده هم ان عهدو پیمان را شکست
بی خبر پیمانه یاری را گسست                             این خبر ناگاه پشتم را شکست
این کبوتر عاقبت از بند رست                                 رفت و با دلداری دگر عهد بست....
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 22:46 توسط Susan
روز اوله مدرسه ها بهمون یاد دادن بابا اب داد.
نگفتن چرا اب داد ؟
واسه چی اب داد؟
چیو اب داد؟
کی اب داد؟
با این اب دادن چه دسته گلی به اب داد...........
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:34 توسط Susan |
تنهایی ؟نه
خودشو رویه قبر انداخته بودو زارزار گریه میکرد.از داره دنیا همین یه مادربزرگو داشت وقتی که ۸سالش بود پدرو مادرش زیر اواره زلزله تنهاش گذاشته بودن و چون کسیو تویه شهرستان نداشت مادر بزرگش که تویه تهرانو تنها زندگی میکرد اونو اورد پیشه خودشو بزرگش کرد.حیف شد زنه مهربونو پاکی بود.یادمه اون روزکه تازه اومده بود تویه کوچه ی ما مهری خانوم مادربزرگش اونو به من سپرد تا موقعه بازی با بچه ها کسی اذیتش نکنه اخه من ۴سال ازش بزرگتر بودم.موقعه مدرسه رفتن هم بامن میومدو چون مدرسش نزدیکه ما بود موقعه برگشت میرفتم دنبالش.دختره شلوغو شیطونی بود.وقتی که دبیرستانی شد من تازه دانشگاه تهران قبول شده بودمو زبان و ادبیاته المانی می خوندم.چون هردومون بزرگ شده بودیم رابطمون در حده رفتو اومده خونوادگی شده بود تا اینکه چند سالی گذشتو اونم از شانسه من دانشگاهه ما قبول شدو من ۱۰۰۰مرتبه خدارو شکر کردم.اکثره وقتا باهم میرفتیمو میومدیم من بهش عادت کرده بودمو دوسش داشتم ولی میترسیدم اگه بگم اون هیچ حسی به من نداشته باشه.
همینطور که داشت گریه میکرد میگفت خدایا اخه چرا من؟مگه من چیکار کردم؟اول مامانو بابام حالا هم مادربزرگم...خدیا من که دیگه کسیو ندارم پس منم ببر...
باورم نمیشد اون همون دختره شیطونو سربه هواست که الان داره گریه میکنه.دیگه طاقت نیاوردمو رفتم از رویه قبر بلندش کردمو نشوندمش.شالشو رویه سرش انداختمو موهایه نرمو مشکیشو از تویه چشاش زدم کنارو گفتم:غصه نخور این اخره سرنوشته همس تازه اگه یه باره دیگه بگی کسیو ندارم شاکی میشم و قهر میکنماااا پس من به خاطره کی اینجام؟
دیگه طاقت نیاوردو بغلم کرد و صدایه گریش بلندتر بود.لبامو نزدیکه گوشاش بردمو اروم گفتم:   
                                 به خدا خیلی دوست دارم
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 21:38 توسط Susan |
غم پنهان
تویه دانشگاه اکثره همکلاسیها و کسایی که میشناسنش دوسش دارن فقط پسرا نه دخترا هم همینطور.کاری به کسی نداره و جوابه کسیو نمیده و شاید به راحتی بتونم بگم که همیشه اون لبخنده قشنگو داره و اکثره دوستایه من میگن که این از اون دختراست که نمیدونن غمو با کدوم غ مینویسن.
دختره تقریبن ساده ای هستش با یه شلواره جینه تیره یه مانتو رویه زانو مشکی چسبان یه کوله sport مشکیو کفشای سفیده Nike که موهایه لختو مشکیش که خیلی ساده فرقه کج میکنه و اکثرن تویه صورتش چشایه درشتو مشکیشو میپوشونه.
تا حالا با یه پسر ندیدمش ولی از اون گوشه گیرا نیستو تویه جمع هایه دانشجویی شرکت میکنه و از اون سرو زبون داراست.
یه روزی بده دانشگاه رفتم دنبالش.رسیدیم تویه یکی از خیابونایه قلهک که دیدم یه پسری جولوشو گرفت.خواستم برم یه چیزی بگم دیدم انگاری همو میشناسن ...
شیماـ تو؟
ـ اره خیلی دلم برات تنگ شده بود بخدا خیلی دوست داشتم و دارم
شیماـ الان بده این همه مدت بده این همه سال اومدی اینارو بگی؟(صداش میلرزید) اون موقه کجا بودی که من زیره باره تهمتا و حرفایی که شنیدم داشتم له میشدم؟اه..اه کجا بودی؟اگه میدونستم به خاطره اون رابطه کوچیک حرفایی که روزو شب به خاطرش اشک میریزمو باید تحمل کنم هیچ وقت دوستت نمیداشتم.واااای که چقد راحت بود درده مشتو لگد ولی چقد سخت بود تحمله اون حرفا و متهم شدن به ف ا ح ش ه بودن.دوستت ندارم فقط برو.
پسره بدونه هیچ حرفی رفتو شیما رویه زمین نشستو زارزار گریه میکردو همه نیگاش میکردن.سریع رفتم زیره بغلشو گرفتمو بلندش کردم.خجالت کشید ولی به رویه خودم نیاوردمو نشوندمش تویه ماشینم.اروم که شد ازم تشکر کردو رفت.
بده اون جریان فهمیدم که چرا با هیچ پسری رابطه نداره از اون روز دیگه اون لبخنده قشنگو رو لباش ندیدم.
این همون دختره بدونه غمه ؟..........  
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 2:9 توسط Susan |
000
خدایا تورا غریب دانستمو غریبانه غریب شدم
تورا بخشنده پنداشتمو گناهکار شدم
تورا وفادار دیدمو هرجا که رفتم بازگشتم
تورا گرم دیدمو در سردترین لحظه ها به سراغت امدم
تو مارا چه دیده ای که این چنین وفادار مانده ای؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:0 توسط Susan |
فرق
چشات دیگه از منه خسته سیره
اما هنوز چشای من اسیره

فقط بدون که این دله شکسته
منتظره بگی واست بمیره

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:42 توسط Susan |
دروغ میگن
شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ میگن
ادمای مهربونو با وفا دروغ میگن

اونا که میگن تا همیشه دیوونتونن
بزار بی پرده بگم که به شما دروغ میگن

اونا که میان به این بهونه ها که اومدن
از توی شهر قشنگه قصه ها دروغ میگن

اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده
به تمومه اسمونا به خدا دروغ میگن

اونا که با قسمو ایه می خوان بهت بگن
تا قیامت نمی شن ازت جدا دروغ میگن
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:31 توسط Susan |
و اما عشق
امدی!چه زیبا...گفتم دوستت دارم! چه صادقانه...پذیرفتی!چه فریبانه...
اغوشم برایت باز شد!چه ابلهانه...با تو خوش بودم!چه کودکانه...
همه چیزم شدی!چه زود...به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی!چه ناجوانمردانه...
نیازمندت شدم!چه حقیرانه...واژه ی قریب خداحافظ به میان امد!چه بی رحمانه...
ومن سوختم!چه عاشقانه...
ولی...هنوزم دوستت دارم!چه غریبانه...

*******************
دوستت داشتم می دونی چرا؟
چون حس می کردم با تو عشق تو وجود من زنده میشه.چون با وجود تو حس می کردم دوباره متولد شدم.یه احساسی که شاید هیچ وقت نفهمی یعنی چی.هر چی عشق و احساس داشتم به پات ریختم.تو هم تظاهر می کردی که یه وقت کم نیاری.
به خاطر همین هر روز بیشتر از دیروز دلم برات تنگ می شد.اونقدر لایق دونستمت که دودستی قلبم رو تقدیمت کردم.
تو هم به اصطلاح نامردی نکردی.دو دستی اونو چسبیدی و گفتی خوب ازش نگهداری می کنم.جای خوبی سپردیش.همیشه می گفتی من با همه ی ادم بدا فرق دارم و مثل اونا نیستم.
می دونی اعتماد کردن یعنی چی؟اعتماد خیلی سخته خیلی.اونم توی این زمونه ی نامرد.اما من به حرفات به نگاهات به چشات اعتماد کردم .
درست زمانی که بهت عادت کردم بی احساسی رو تو وجودت دیدم.دیدم که کم کم داری رو تموم احساساتم پا می زاری.دیگه باورت ندارم.نمی خواستم اینو بگم...
اما تو رفیق نیمه راهی.بارها بهم ثابت شد.هر دفه خودم رو دلداری می دادم که همه چی درست می شه اما تو هیچ وقت نخواستی منو بفهمی چون هر وقت بهت احتیاج داشتم...هر وقت احساس تنهایی می کردم من رو تنها گذاشتی...اینه رسم رفاقت؟!!
می دونی چیه؟نه نمی دونی.یعنی هیچ وقت نخواستی بدونی.هیچ وقت حاضر نشدی به خاطر کسی که به خاطر تو غرورش رو له می کرد از غرور لعنتیت دست بکشی.دیگه نمی خوام دوست داشته باشم شاید اینجوری بتونی یه ذره منو درک کنی.نمی دونم...اما اینو بدون...
نمی تونم ببخشمت 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:54 توسط Susan |
دروغهای پسرا
خیلی می خوامت(ماشاالله پسرا همه رو می خوان)
تا اخرش باهاتم( ولی از یه نوع دیگش)
غیر تو به احدی فکر نمی کنم(اره جون عمت)
من بهت اعتماد کامل دارم(مخصوصا در حین تلفن پشته خطی داشتن)
تا حالا با هیچ دختری انقدر صمیمی نبودم(به جز خواهرم)
من فقط تو رو بخاطر خودت می خوام(مخصوصا اگه بابا دختره پولدار باشه)
دوست دارم ( این که دروغ سال شده)

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:51 توسط Susan |
اگه پسرا نبودن
اگه پسرا نبودن...
کی مامانارو دق میداد ؟
کی خونه رو می کرد باغ وحش؟
کی تو دانشگاه استاد رو ضایع می کرد؟
دخترا به چی می خندیدن؟
دخترا کی و سر کار می زاشتن؟
دخترا کی و سر کیسه می کردن؟
کی اشغالارو می زاشت دم در؟
دخترا واسه کی اشوه شتری می یومدن؟
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:39 توسط Susan |
قدیم در جدید
سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند:حسنک کجایی؟شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدتهای زیادی است که به خانه نمی اید.او به شهر رفته و در انجا شلوار جین و تی شرتهای تنگ می پوشد.او هر روز صبح بجای اب ودانه دادن به حیوانات جلوی اینه به موهای خود ژل می زند.
دیروز حسنک با کبری چت می کرد.کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته او تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او جدیدا با پترس چت می کرد.پترس همیشه پای کامپیوترش می نشست و چت می کرد.پترس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا جند لحظه ی دیگر میشکند.سد شکست و پترس در حال چت کردن غرق شد و مرد.برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به هلند برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما او حوصله نداشت و گفت بی خیال.او سردش بود دلش نمی خواست لباسهایش را که تازه با فناوری نانو هم ساخته شده بود از تنش در بیاورد و اتش بزند چون کلی پولشو داده بود.قطار به سنگها برخورد کرد . ترکید . کبری و مسافران قطار همه مردند.کوکب خانم مادر عباس دیگر مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد چون وقت نداردو به کلاسهای ایروبیک و موسیقی می رود.او کلاس بالا شده و حتی وقت ندارد برای عباس غذا بپزد و عباس هم از بس پیتزا و چیز برگر خورده مریض شده.تازه اون هفته که مادرش و اکرم رفتند گوشت بخرند تا ابگوشت که غذای لذیذی است بپزند اما چوپان دروغگو به انها گوشت خر فروخت  
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:10 توسط Susan |
...
 دو روز مانده به پايان جهان‏،‏ تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني . نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ كشيد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.به پروپاي فرشته ها و انسان پيچيد‏،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت ،خدا سكوت كرد.
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم ‏ اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز … با يك روز چه كار مي توان كرد…خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند‏، گويي كه هزار سال زيسته استو آنكه امروزش را در نمي يابد‏، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهموت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند‏، مي ترسيد راه برود‏ ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد … بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم‏ نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد.بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و روي اش پاشيد. زندگي را نوشيد وزندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود . مي تواند بال بزند. مي تواند پا روي خوشيد بگذارد. مي تواند …

او در آن يك روز، آسمان خراشي بنا نكرد. زميني را مالك نشد.مقامي را به دست نياورد اما …

اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد.سرش را بالا گرفت و ابر ها را ديد و به آنها كه او را نمي شناختند‏ سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.

او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد‏. لذت برد و سرشار شد و بخشيد‏ عاشق شدو عبور كرد و تمام شد.

او همان يك روز زندگي كرد ، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند ‏ امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:15 توسط Susan |
من و تو
من تو را خواهم سرود                  در تمام لحظه ها
من تو را خواهم ستود                  در تمام دیده ها
من تو را خواهم سبرد                  بر تمام یادها
من تو را خواهم نواخت                 بر تمام سازها
من تو را خواهم نشاند                 در تمام قلب ها
من تو را خواهم گریست               در تمام چشم ها
من تو را خواهم نوشت                 بر تمام برگ ها
من تو را خواهم کشید                  بر تمام بوم ها
من تو را خواهم تو را                     با تمام عشق ها

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:1 توسط Susan |
i love u
ای کاش دبیر ریاضی بودم تا فرمول عشق را درون سینه ات حل می کردم.
ای کاش دبیر انشا بودم تا مقدمه ای از عشق و محبت برایت می نوشتم.
ای کاش دبیر هنر بودم تا تو را طلوع زندگانیم می نامیدم.
ای کاش دبیر علوم بودم تا تو را زیباترین عنصر دنیا می نامیدم.
ای کاش دبیر زبان بودم تا با تمام وجود و افتخار می گفتم:i love u

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 22:40 توسط Susan |
بوسه
بوسه یعنی وصل شیرین دو لب
بوسه یعنی خلسه در اعماق شب
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی اتش و گرمای تب
بوسه یعنی لذت از دلدادگی
لذت از شب لذت از دیوانگی
بوسه یعنی حس طعم خوب عشق
طعم شیرینی به رنگ سادگی
بوسه اغازی برای ما شدن
لحظه ای با دلبری تنها شدن
بوسه سر فصل کتاب عاشقی
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه اتش می زند بر جسم و جان
بوسه یعنی عشق من با من بمان
شرم در دلدادگی بی معنی است
بوسه بر می دارد این شرم از میان
بوسه را تکرار می باید نمود
بوسه یعنی عشق و اواز و سرور
بوسه یعنی وصل جانهاد دو لب
بوسه یعنی بر زدن یعنی صعود 
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 22:28 توسط Susan |
خودمونی
می خوام بیشتر درباره خودم بگم البته امکان داره به این گروه شیطون بازم اضافه بشه.
خوب بریم سر اصل مطلب داستان از این قراره که در حال حاضر من سوم تجربی هستم و اگه خدا بخواد دوست دارم رشته دارو سازی قبول شم می دونم سخته ولی تلاشمو می کنم.تا ۲ سال بیش ایران نبودم یعنی با خونوادم چند سالی دبی زندگی می کردیم.حتما واستون چند تا عکس می زارم. 
الان کارمون توی مدرسه به جز درس خواندنشیطونی کردن سر کلاس و مخ معلمارو خوردنه البته اکثر وقتا سر کلاس کنسرتی هم اجرا می کنیم ولی متاسفانه مورد خشم ناگهانی معاونین قرار می گیریم و نمی زارن استعدادهای من و دوستای از خودم بدتر شکوفا بشه و در کل دارن ماهارو عقده ای بار می ارن
از تقلبا جونم براتون بگه که اگه این کارو واسه امتحانا نکنیم روزمون شب نمی شه البته در عجبم با این همه دختر جاسوس فوضول چطوری لو نرفتیم خدا می دونه
اها یه چیز دیگه رشته ورزشیم هم شناست و خیلی باهاش حال می کنم
اگه چیز دیگه ای یادم اومد یا شما یادتون اومد حتما ببورسین
byeeeeeeeeeeeee 
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 21:29 توسط Susan |
تقصیر من نبود
تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند و دلهایی که انها را راندند.تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و  عهدهایی که کسی انها را نبست.
زندگی شیبیست عشق شیبیست و وای بر حال انکه در عشق بای بند نظم و ترتیبی ست و اما تو قرار نبود ان وقتهای تو جایشان را با وقتهای من عوض کنند.قرار نبود عشق هم مثل گیلاس بوسه عیدی تعطیلات تابستان اولش زیبا باشد.قرار نبود کسی سختش باشدکه بگوید دوستت دارم .قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بماند.قرار بود هر کس به هوای نشکستن دل خودش بماند.قرار نبود هر چه  قرار نیست باشد.قرار تنها بر بی قراری بودو بس.گمان نمی کنم گناه من سنگین تر از گناه تو باشد اما یقین دارم که کودک دلت کمتر از بیش بهانه ی لالایی های شعر گونه ام را می گیرد.اگر اتفاقی که نباید بیفتد افتاد و تنها برایت می نویسم خودت خواستی تقصیر من نبود.زیر سایه امن ترین سایه بان هستی دلوابس دلوابسی های هم باشیم

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:41 توسط Susan |
عاشقانه
عارفانه
خالصانه
با صداقت
بی نهایت
تاقیامت
دوستت دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 20:44 توسط Susan |
عاشقانه
عاشقی یه اتفاق و زندگی شاید یه قانون
لازمه از هم برنجن گاهی هم لیلی و مجنون
اونقدر دوست دارم که کشتنم واست حلاله
موندنت یه ارزوی نقره ای ولی محاله
من زمینی ام ولی تو مال اوج اسمونی
منت چشاتو دارم اگه تو بیشم بمونی
حالا که اینارو گفتم عزیزم قهری یا اشتی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 17:50 توسط Susan |
نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد
ولی یاران نمی دانندکه من دریاای از دردم
به ظاهر گر چه می خندم
ولی اندر سکوتی تلخ می گریم 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 17:38 توسط Susan |
اول خط
سلام به همه دوستای باحال و دوستای جدیدی که میخوام داشته باشم.اولین کارم تو ساخت وبلاگ هستش .امیدوارم که خوب باشه و بتونم خوشحالتون کنم. 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:30 توسط Susan |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا