تبليغاتX
تلخ و شیرین
و اما عشق
امدی!چه زیبا...گفتم دوستت دارم! چه صادقانه...پذیرفتی!چه فریبانه...
اغوشم برایت باز شد!چه ابلهانه...با تو خوش بودم!چه کودکانه...
همه چیزم شدی!چه زود...به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی!چه ناجوانمردانه...
نیازمندت شدم!چه حقیرانه...واژه ی قریب خداحافظ به میان امد!چه بی رحمانه...
ومن سوختم!چه عاشقانه...
ولی...هنوزم دوستت دارم!چه غریبانه...

*******************
دوستت داشتم می دونی چرا؟
چون حس می کردم با تو عشق تو وجود من زنده میشه.چون با وجود تو حس می کردم دوباره متولد شدم.یه احساسی که شاید هیچ وقت نفهمی یعنی چی.هر چی عشق و احساس داشتم به پات ریختم.تو هم تظاهر می کردی که یه وقت کم نیاری.
به خاطر همین هر روز بیشتر از دیروز دلم برات تنگ می شد.اونقدر لایق دونستمت که دودستی قلبم رو تقدیمت کردم.
تو هم به اصطلاح نامردی نکردی.دو دستی اونو چسبیدی و گفتی خوب ازش نگهداری می کنم.جای خوبی سپردیش.همیشه می گفتی من با همه ی ادم بدا فرق دارم و مثل اونا نیستم.
می دونی اعتماد کردن یعنی چی؟اعتماد خیلی سخته خیلی.اونم توی این زمونه ی نامرد.اما من به حرفات به نگاهات به چشات اعتماد کردم .
درست زمانی که بهت عادت کردم بی احساسی رو تو وجودت دیدم.دیدم که کم کم داری رو تموم احساساتم پا می زاری.دیگه باورت ندارم.نمی خواستم اینو بگم...
اما تو رفیق نیمه راهی.بارها بهم ثابت شد.هر دفه خودم رو دلداری می دادم که همه چی درست می شه اما تو هیچ وقت نخواستی منو بفهمی چون هر وقت بهت احتیاج داشتم...هر وقت احساس تنهایی می کردم من رو تنها گذاشتی...اینه رسم رفاقت؟!!
می دونی چیه؟نه نمی دونی.یعنی هیچ وقت نخواستی بدونی.هیچ وقت حاضر نشدی به خاطر کسی که به خاطر تو غرورش رو له می کرد از غرور لعنتیت دست بکشی.دیگه نمی خوام دوست داشته باشم شاید اینجوری بتونی یه ذره منو درک کنی.نمی دونم...اما اینو بدون...
نمی تونم ببخشمت 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:54 توسط Susan |
دروغهای پسرا
خیلی می خوامت(ماشاالله پسرا همه رو می خوان)
تا اخرش باهاتم( ولی از یه نوع دیگش)
غیر تو به احدی فکر نمی کنم(اره جون عمت)
من بهت اعتماد کامل دارم(مخصوصا در حین تلفن پشته خطی داشتن)
تا حالا با هیچ دختری انقدر صمیمی نبودم(به جز خواهرم)
من فقط تو رو بخاطر خودت می خوام(مخصوصا اگه بابا دختره پولدار باشه)
دوست دارم ( این که دروغ سال شده)

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:51 توسط Susan |
اگه پسرا نبودن
اگه پسرا نبودن...
کی مامانارو دق میداد ؟
کی خونه رو می کرد باغ وحش؟
کی تو دانشگاه استاد رو ضایع می کرد؟
دخترا به چی می خندیدن؟
دخترا کی و سر کار می زاشتن؟
دخترا کی و سر کیسه می کردن؟
کی اشغالارو می زاشت دم در؟
دخترا واسه کی اشوه شتری می یومدن؟
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:39 توسط Susan |
قدیم در جدید
سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند:حسنک کجایی؟شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدتهای زیادی است که به خانه نمی اید.او به شهر رفته و در انجا شلوار جین و تی شرتهای تنگ می پوشد.او هر روز صبح بجای اب ودانه دادن به حیوانات جلوی اینه به موهای خود ژل می زند.
دیروز حسنک با کبری چت می کرد.کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته او تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او جدیدا با پترس چت می کرد.پترس همیشه پای کامپیوترش می نشست و چت می کرد.پترس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا جند لحظه ی دیگر میشکند.سد شکست و پترس در حال چت کردن غرق شد و مرد.برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به هلند برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما او حوصله نداشت و گفت بی خیال.او سردش بود دلش نمی خواست لباسهایش را که تازه با فناوری نانو هم ساخته شده بود از تنش در بیاورد و اتش بزند چون کلی پولشو داده بود.قطار به سنگها برخورد کرد . ترکید . کبری و مسافران قطار همه مردند.کوکب خانم مادر عباس دیگر مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد چون وقت نداردو به کلاسهای ایروبیک و موسیقی می رود.او کلاس بالا شده و حتی وقت ندارد برای عباس غذا بپزد و عباس هم از بس پیتزا و چیز برگر خورده مریض شده.تازه اون هفته که مادرش و اکرم رفتند گوشت بخرند تا ابگوشت که غذای لذیذی است بپزند اما چوپان دروغگو به انها گوشت خر فروخت  
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:10 توسط Susan |
...
 دو روز مانده به پايان جهان‏،‏ تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني . نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ كشيد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.به پروپاي فرشته ها و انسان پيچيد‏،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت ،خدا سكوت كرد.
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم ‏ اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز … با يك روز چه كار مي توان كرد…خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند‏، گويي كه هزار سال زيسته استو آنكه امروزش را در نمي يابد‏، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهموت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند‏، مي ترسيد راه برود‏ ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد … بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم‏ نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد.بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و روي اش پاشيد. زندگي را نوشيد وزندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود . مي تواند بال بزند. مي تواند پا روي خوشيد بگذارد. مي تواند …

او در آن يك روز، آسمان خراشي بنا نكرد. زميني را مالك نشد.مقامي را به دست نياورد اما …

اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد.سرش را بالا گرفت و ابر ها را ديد و به آنها كه او را نمي شناختند‏ سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.

او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد‏. لذت برد و سرشار شد و بخشيد‏ عاشق شدو عبور كرد و تمام شد.

او همان يك روز زندگي كرد ، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند ‏ امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:15 توسط Susan |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا