تبليغاتX
تلخ و شیرین
سرفصل
من یه سربازم. الان که شده ۲۳ سالم مجبورم کردن به خدمت مقدس سربازی بیام.
بزارین کمی از گذشته بگم... 

 ساعت ۹ شب یکی از روزای (۱۴) ماه اول تابستون (تیر) فرستادنم توی این دنیا. تا حالا بیام و  واسه شما خاطره بنویسم.
 

سنم روی ۲۰ بود که تو رشته ریاضی کاربردی قبول شدم ولی چون در طول ۲ سال (۴ ترم) فقط ۲۴ واحد از درسام رو پاس کردم بهتر دیدم انصراف بدم.

فکر انصراف رو عموم تو سرم کاشت و رشد داد. عقیده داشت اگه نمی خوام درس بخونم بهتره انصراف بدم و سوار اتوبوس سرنوشت بشم تا به ایستگاه بعدی برسم. می گفت ایستگاه بعدی سربازیه

آبان ماه سال ۸۶ بود که آخرین بار رفتم دانشگاه و خودمو از هر چی مشتق و دیفرانسیل و مثلثات و جبرو و اعداد راحت کردم.

 تا به خودم اومدم بهمن ماه هم تموم می شد. سریع دست به کار شدم تا دفترچه اعزام فرستادم. نامردا مهلت ندادن. جواب دفترچه یک هفته بعد اومد و نوشته بود که ۱۸ فروردین خودمو معرفی کنم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 21:30 توسط Mojtaba |
اولین نوشته
سلام.
همون سلام قشنگ که همه موقع آشنایی به هم می بخشن تا سلامتیشونو از خدا بخوان
بسه دیگه چرندیات
اسم من مجتبی است.
از ۲۰ سالگیم چند سالی میگذره.

قراره اگه اجازه بدین وقت هم یارای ما باشه چندتا از خاطرات نه چندان شیرین خودمو بنویسیم
امیدوارم بتونم نظرتون رو جلب کنم تا دفعه بعد موقع خوندن خاطرات این بنده حقیر نفرین نثارم نکنین
و از شدت ناراحتی دست به کارای چیز نزنین

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 18:59 توسط Mojtaba |
...
خاطره ی شیرین دیروز.......غمیست که امروز در دل دارم..................

-از اینجا باید رفت باید پرواز کرد
پرنده مردنی است

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 22:51 توسط Susan |
بی وفایی یادته؟؟؟
روزگار اما وفا با ما نداشت                                    طاقته خوشبختیه مارا نداشت
پیشه پایه عشقه ما سنگی گذاشت                     بی گمان از مرگه ما پروا نداشت
اخره این قصه هجران بودو بس                              حسرت و رنجه فراوان بودو بس
یاره مارا از جدایی غم نبود                                   در غمش مجنونه عاشق کم نبود
با منه دیوانه پیمان ساده بست                             ساده هم ان عهدو پیمان را شکست
بی خبر پیمانه یاری را گسست                             این خبر ناگاه پشتم را شکست
این کبوتر عاقبت از بند رست                                 رفت و با دلداری دگر عهد بست....
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 22:46 توسط Susan
روز اوله مدرسه ها بهمون یاد دادن بابا اب داد.
نگفتن چرا اب داد ؟
واسه چی اب داد؟
چیو اب داد؟
کی اب داد؟
با این اب دادن چه دسته گلی به اب داد...........
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:34 توسط Susan |
تنهایی ؟نه
خودشو رویه قبر انداخته بودو زارزار گریه میکرد.از داره دنیا همین یه مادربزرگو داشت وقتی که ۸سالش بود پدرو مادرش زیر اواره زلزله تنهاش گذاشته بودن و چون کسیو تویه شهرستان نداشت مادر بزرگش که تویه تهرانو تنها زندگی میکرد اونو اورد پیشه خودشو بزرگش کرد.حیف شد زنه مهربونو پاکی بود.یادمه اون روزکه تازه اومده بود تویه کوچه ی ما مهری خانوم مادربزرگش اونو به من سپرد تا موقعه بازی با بچه ها کسی اذیتش نکنه اخه من ۴سال ازش بزرگتر بودم.موقعه مدرسه رفتن هم بامن میومدو چون مدرسش نزدیکه ما بود موقعه برگشت میرفتم دنبالش.دختره شلوغو شیطونی بود.وقتی که دبیرستانی شد من تازه دانشگاه تهران قبول شده بودمو زبان و ادبیاته المانی می خوندم.چون هردومون بزرگ شده بودیم رابطمون در حده رفتو اومده خونوادگی شده بود تا اینکه چند سالی گذشتو اونم از شانسه من دانشگاهه ما قبول شدو من ۱۰۰۰مرتبه خدارو شکر کردم.اکثره وقتا باهم میرفتیمو میومدیم من بهش عادت کرده بودمو دوسش داشتم ولی میترسیدم اگه بگم اون هیچ حسی به من نداشته باشه.
همینطور که داشت گریه میکرد میگفت خدایا اخه چرا من؟مگه من چیکار کردم؟اول مامانو بابام حالا هم مادربزرگم...خدیا من که دیگه کسیو ندارم پس منم ببر...
باورم نمیشد اون همون دختره شیطونو سربه هواست که الان داره گریه میکنه.دیگه طاقت نیاوردمو رفتم از رویه قبر بلندش کردمو نشوندمش.شالشو رویه سرش انداختمو موهایه نرمو مشکیشو از تویه چشاش زدم کنارو گفتم:غصه نخور این اخره سرنوشته همس تازه اگه یه باره دیگه بگی کسیو ندارم شاکی میشم و قهر میکنماااا پس من به خاطره کی اینجام؟
دیگه طاقت نیاوردو بغلم کرد و صدایه گریش بلندتر بود.لبامو نزدیکه گوشاش بردمو اروم گفتم:   
                                 به خدا خیلی دوست دارم
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 21:38 توسط Susan |
غم پنهان
تویه دانشگاه اکثره همکلاسیها و کسایی که میشناسنش دوسش دارن فقط پسرا نه دخترا هم همینطور.کاری به کسی نداره و جوابه کسیو نمیده و شاید به راحتی بتونم بگم که همیشه اون لبخنده قشنگو داره و اکثره دوستایه من میگن که این از اون دختراست که نمیدونن غمو با کدوم غ مینویسن.
دختره تقریبن ساده ای هستش با یه شلواره جینه تیره یه مانتو رویه زانو مشکی چسبان یه کوله sport مشکیو کفشای سفیده Nike که موهایه لختو مشکیش که خیلی ساده فرقه کج میکنه و اکثرن تویه صورتش چشایه درشتو مشکیشو میپوشونه.
تا حالا با یه پسر ندیدمش ولی از اون گوشه گیرا نیستو تویه جمع هایه دانشجویی شرکت میکنه و از اون سرو زبون داراست.
یه روزی بده دانشگاه رفتم دنبالش.رسیدیم تویه یکی از خیابونایه قلهک که دیدم یه پسری جولوشو گرفت.خواستم برم یه چیزی بگم دیدم انگاری همو میشناسن ...
شیماـ تو؟
ـ اره خیلی دلم برات تنگ شده بود بخدا خیلی دوست داشتم و دارم
شیماـ الان بده این همه مدت بده این همه سال اومدی اینارو بگی؟(صداش میلرزید) اون موقه کجا بودی که من زیره باره تهمتا و حرفایی که شنیدم داشتم له میشدم؟اه..اه کجا بودی؟اگه میدونستم به خاطره اون رابطه کوچیک حرفایی که روزو شب به خاطرش اشک میریزمو باید تحمل کنم هیچ وقت دوستت نمیداشتم.واااای که چقد راحت بود درده مشتو لگد ولی چقد سخت بود تحمله اون حرفا و متهم شدن به ف ا ح ش ه بودن.دوستت ندارم فقط برو.
پسره بدونه هیچ حرفی رفتو شیما رویه زمین نشستو زارزار گریه میکردو همه نیگاش میکردن.سریع رفتم زیره بغلشو گرفتمو بلندش کردم.خجالت کشید ولی به رویه خودم نیاوردمو نشوندمش تویه ماشینم.اروم که شد ازم تشکر کردو رفت.
بده اون جریان فهمیدم که چرا با هیچ پسری رابطه نداره از اون روز دیگه اون لبخنده قشنگو رو لباش ندیدم.
این همون دختره بدونه غمه ؟..........  
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 2:9 توسط Susan |
000
خدایا تورا غریب دانستمو غریبانه غریب شدم
تورا بخشنده پنداشتمو گناهکار شدم
تورا وفادار دیدمو هرجا که رفتم بازگشتم
تورا گرم دیدمو در سردترین لحظه ها به سراغت امدم
تو مارا چه دیده ای که این چنین وفادار مانده ای؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:0 توسط Susan |
فرق
چشات دیگه از منه خسته سیره
اما هنوز چشای من اسیره

فقط بدون که این دله شکسته
منتظره بگی واست بمیره

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:42 توسط Susan |
دروغ میگن
شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ میگن
ادمای مهربونو با وفا دروغ میگن

اونا که میگن تا همیشه دیوونتونن
بزار بی پرده بگم که به شما دروغ میگن

اونا که میان به این بهونه ها که اومدن
از توی شهر قشنگه قصه ها دروغ میگن

اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده
به تمومه اسمونا به خدا دروغ میگن

اونا که با قسمو ایه می خوان بهت بگن
تا قیامت نمی شن ازت جدا دروغ میگن
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:31 توسط Susan |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا